قابل توجه غزل خوان ها Ùˆ غزل دوست ها / هومن عزیزی Ùˆ مریم ØÙˆÙ„Ù‡ رونمی دونم Ù…ÛŒ شناسید یا نه ولی از کنارشون نمیشه بی نیم نگاهی گذشت (البته نه به خاطر تیپ عجیب غریب مریم Ùˆ غریب تر هومن ) به خاطر شعرهاشون ...
دو شاعر مزدوج و معترض و به شدت آتیشی / یکی غزل میگه یکی سپید .
البته این آقای هومن ادعا هایی هم داره / مثل اینکه Ù…ØÙ…د میرزایی غزلهای اون رو دزدیده Ùˆ به نام خودش Ù…ÛŒ خونه ...
تازگی هم وبلاگ مشترکی درست کردن با نام آوانگارد ...
این هم یکی از کارهای هومن:
گشنيز، پيك،خشت، دل ، ميز يك قمار
تو، چند سايه، دود، شبي غرق در غبار
سرباز خشت گ�ت : برو ، دور شو، ولي
تو مانده اي پر از هيجان ، گيج ، تازه كار
تكخال پيك علامت مرگ است ، تلخ تلخ
- طعم ØÙ‚يقتي كه به آن داده اعتبار-
سرباز پيك گ�ت و گذشت از كنار تو
غرق سكوت توي سرت �كر� – نه ! – �رار
بي بي دل ، زني كه تو او را نديده اي
يك دختر تكيده كه يك پيرهن بهار...
آس دلت كه پيش خودت بود گم شده
دختر نگاه كرد و تو ديدي كه چند بار
هي آه مي كشيد و به ساعت نگاه كه...
اما قرار ساعت 3 بود ؟ نه... 4
اما 4 قا�يهء توست ، ساعتي
از آن گذشته، عقربه اي گيج و بيقرار...
باباي پيك مرد مسني ست ، 65
ساله، غريبه، Ù…ØØªØ±Ù… Ùˆ شيك ØŒ پولدار
ماشين آخرين مدل و قرمز و عجيب
با يك لباس مشكي خوش دوخت، تكمه دار
با تكمه هاي كوچك براق ، پيپ ، كلاه
موي بلند و ريش سياهي كه چند تار
موي سپيد در دل آن برق مي زند
تو خيره مانده اي كه ...« هي آقا! برو كنار»
دختر سوار مي شود و شهر پر شده
از هاي وهوي گنگ كلاغان كه : قار قار
سيگار، ميز، سايهء چندين رقيب مست
تو �كر مي كني به خودت، عشق ، دل، قمار
در چار راه مبهم �ردا نشسته اي
50 كارت كوچك از او مانده يادگار
بي بي كه نيست،آس دلت نيست...مانده اي
تكخال پيك را كه بيايد سر قرار...
2/9/1375
دو شاعر مزدوج و معترض و به شدت آتیشی / یکی غزل میگه یکی سپید .
البته این آقای هومن ادعا هایی هم داره / مثل اینکه Ù…ØÙ…د میرزایی غزلهای اون رو دزدیده Ùˆ به نام خودش Ù…ÛŒ خونه ...
تازگی هم وبلاگ مشترکی درست کردن با نام آوانگارد ...
این هم یکی از کارهای هومن:
گشنيز، پيك،خشت، دل ، ميز يك قمار
تو، چند سايه، دود، شبي غرق در غبار
سرباز خشت گ�ت : برو ، دور شو، ولي
تو مانده اي پر از هيجان ، گيج ، تازه كار
تكخال پيك علامت مرگ است ، تلخ تلخ
- طعم ØÙ‚يقتي كه به آن داده اعتبار-
سرباز پيك گ�ت و گذشت از كنار تو
غرق سكوت توي سرت �كر� – نه ! – �رار
بي بي دل ، زني كه تو او را نديده اي
يك دختر تكيده كه يك پيرهن بهار...
آس دلت كه پيش خودت بود گم شده
دختر نگاه كرد و تو ديدي كه چند بار
هي آه مي كشيد و به ساعت نگاه كه...
اما قرار ساعت 3 بود ؟ نه... 4
اما 4 قا�يهء توست ، ساعتي
از آن گذشته، عقربه اي گيج و بيقرار...
باباي پيك مرد مسني ست ، 65
ساله، غريبه، Ù…ØØªØ±Ù… Ùˆ شيك ØŒ پولدار
ماشين آخرين مدل و قرمز و عجيب
با يك لباس مشكي خوش دوخت، تكمه دار
با تكمه هاي كوچك براق ، پيپ ، كلاه
موي بلند و ريش سياهي كه چند تار
موي سپيد در دل آن برق مي زند
تو خيره مانده اي كه ...« هي آقا! برو كنار»
دختر سوار مي شود و شهر پر شده
از هاي وهوي گنگ كلاغان كه : قار قار
سيگار، ميز، سايهء چندين رقيب مست
تو �كر مي كني به خودت، عشق ، دل، قمار
در چار راه مبهم �ردا نشسته اي
50 كارت كوچك از او مانده يادگار
بي بي كه نيست،آس دلت نيست...مانده اي
تكخال پيك را كه بيايد سر قرار...
2/9/1375
