Saturday, February 22, 2003

قابل توجه غزل خوان ها و غزل دوست ها / هومن عزیزی و مریم حوله رونمی دونم می شناسید یا نه ولی از کنارشون نمیشه بی نیم نگاهی گذشت (البته نه به خاطر تیپ عجیب غریب مریم و غریب تر هومن ) به خاطر شعرهاشون ...
دو شاعر مزدوج و معترض و به شدت آتیشی / یکی غزل میگه یکی سپید .
البته این آقای هومن ادعا هایی هم داره / مثل اینکه محمد میرزایی غزلهای اون رو دزدیده و به نام خودش می خونه ...
تازگی هم وبلاگ مشترکی درست کردن با نام آوانگارد ...
این هم یکی از کارهای هومن:

گشنيز، پيك،خشت، دل ، ميز يك قمار
تو، چند سايه، دود، شبي غرق در غبار
سرباز خشت گ�ت : برو ، دور شو، ولي
تو مانده اي پر از هيجان ، گيج ، تازه كار
تكخال پيك علامت مرگ است ، تلخ تلخ
- طعم حقيقتي كه به آن داده اعتبار-
سرباز پيك گ�ت و گذشت از كنار تو
غرق سكوت توي سرت �كر� – نه ! – �رار


بي بي دل ، زني كه تو او را نديده اي
يك دختر تكيده كه يك پيرهن بهار...
آس دلت كه پيش خودت بود گم شده
دختر نگاه كرد و تو ديدي كه چند بار
هي آه مي كشيد و به ساعت نگاه كه...
اما قرار ساعت 3 بود ؟ نه... 4
اما 4 قا�يهء توست ، ساعتي
از آن گذشته، عقربه اي گيج و بيقرار...
باباي پيك مرد مسني ست ، 65
ساله، غريبه، محترم و شيك ، پولدار
ماشين آخرين مدل و قرمز و عجيب
با يك لباس مشكي خوش دوخت، تكمه دار
با تكمه هاي كوچك براق ، پيپ ، كلاه
موي بلند و ريش سياهي كه چند تار
موي سپيد در دل آن برق مي زند
تو خيره مانده اي كه ...« هي آقا! برو كنار»
دختر سوار مي شود و شهر پر شده
از هاي وهوي گنگ كلاغان كه : قار قار


سيگار، ميز، سايهء چندين رقيب مست
تو �كر مي كني به خودت، عشق ، دل، قمار
در چار راه مبهم �ردا نشسته اي
50 كارت كوچك از او مانده يادگار
بي بي كه نيست،آس دلت نيست...مانده اي
تكخال پيك را كه بيايد سر قرار...

2/9/1375
ای پیمان شیطون / آدم برای اینکه نگاش کنن که این کارهارو نمی کنه :


حر� را مي چرخاند و توپ را می اندازد توی زمين تو . تو توپ را بر می داری و به دروازه خاليش نگاه ميکنی . با خودت مي گويی « گل خالی که زدن نداره » و بعد همه چيز را ول ميکنی و می روی کنار زمين و لباسهايت را در می آوری و با کون لخت شروع می کنی به دويدن تا برای دور ا�تخار حداقل جمعيت را به شوق آورده باشی .
خسته ام ! خسته!
مرا بنواز...
مرا بساز...

Thursday, February 20, 2003

بابام وصیت کرده سراغ سیاست نرو
سیاست پدر نداره پدرت رو در میاره / به خاطر همنم شاعر شدم :)

ولی اگر پدر شما یه همچین وصیتی نکرده این مقاله رو بخونید...
یانیس ریتسوس / شاعر معاصر یونانی:

ما همدیگر را نمی شناخیتم و در جنگها کشته می شدیم
آنها همدیگر را می شناختند و زنده می ماندند
.



همه از جنگ می گن از مرگ / حتی خورشیدی که قراره گرممون کنه / حتی شادی که قرار بخندونمون / حتی اونی که با خودش حر� می زنه تا بهوم بر نخوره ... تازه می تونی طومار امضا کنی

طومار امضا کنی که جنگ جنگ تا ییروزی بگی؟؟؟ (شعاری که وقتی بچه بودیم تو مدرسه سر ص� هر روز صبح باید می گ�تیم) ما ها ماله کدوم نسلیم؟ کیا بهمون راست می گ�تن ؟ اونهایی که باباها و عشقامونو بردن زیر تانک و ترکوندن ؟ اونهایی که برای یه مشت پول و یه مشت شعار / بابای من / دوست تو / عشق من / شوهر تو / وای اون همه آدم رو کشتن / همشون رو بردن / با سیاست بازیهاشون همه رو بردن بهشت ...!!! بهشت ؟ کدوم بهشت!


حالا بازم جنگه
جنگ
مرگ
مرگ من
مرگ تو
مرگ هستی
مگه کل هستی به جر این من و تو چیز دیگه ای هم هست ؟ حالا کی می تونی کاری کنه ؟ کدون سطره که به داد جنگ مرگ آور برسه ؟
کدوم شعره که بتونه چیزی رو عوض کنه ؟ نه تو بگو / بگو ای علم / بگو ای عشق / بگو کدوم یکی می تونه کار کنه ؟ برای اونهایی که هنوز دارن از برجهای دوقلو سقوط می کنن و هنوز صدای �ریاد کمک هاشون تو کل دنیا پیچیده / کی می تونه کاری کنه؟

حالا ما طومار امضا می کنیم / اما برای چی ؟ �قط به خاطر اینکه عراق بغل گوشمونه و ممکنه پناهنده هاش بریزن تو ایران / یا برای اینکه می ترسیم بعد از عراق سق� اتاق خوابمون سنگ قبرمون بشه؟

یا به خاطر اون �لسطینی که به جای زندگی / انواع کشته شدن رو لمس می کنه!
یا به خاطر بچه های گشته ا�ریقایی!
یا اون آمریکایی هایی که هنوز دارن از زیر آوار صد طبقه ای ازمون کمک می خوان!
یا به خاطر انسان
...

حالا برین طومار امضا کنید بچه ها / اما به جای جنگ جنگ تا پیروزی دیگه شعار مرگ بر آمریکا هم ندین / چون �ردا دومی هم مثل اولی رد می شه / خنده دار می شه


ولی امروز بر� میاد
بر� میاد روی جای پای سربازها
روی خرابه ها
روی اتاق های خوابی که یه زمانی ج�تهای عاشق / روش تمرین عاشقی می کردن
بر� میاد روی جای پای من و تو
بر� میاد و هیچ کس به �کر گلها نیست
بر� میاد و من سردم است / تو سردت است و حتی جرج بوش هم اگه بره زیر بر� سردش میشه
بر� میاد ولی چراغ های رابطه بین من ایرانی با تو عراقی و اون امریکایی خاموشه


چون:
ما همدیگر را نمی شناخیتم و در جنگها کشته می شدیم
آنها همدیگر را می شناختند و زنده می ماندند
.

شب بخیر

Sunday, February 16, 2003

یک شعر از وبلاگ یاشار که تازه پیداش کردم ( اگر ر�تین عکسهاشو نگاه نکنید):

می گويم براي شام همين چند بلدرچين كا�ي ست
شيشه ي شراب را روي تابوتم مي گذاري و از لبهايم مي بوسي
مي گويي برايت يك شب مه گر�ته هم آورده ام
مي گويم حالا تو پيراهنت را در بياور
كمي از بلدرچين و مي خندي
راهي باريك و خاكي را از كي�ت برداشته و بر زمين باز مي كني
من هم كمي شراب و چشم هايم را مي بندم
مي گويي چشم دل را به چشمه مي برد
چشمه دلم را مي برد دريا
چشم هايم را باز مي كني
مي گويي دريا چشم ها را مي برد سراغ اقيانوس
مي گويم بعد از بلدرچين يك لحا� و يك ماه شهريور عجب مي چسبد
مي گويي حالا صبر كن ۴۰ سالت بشود تا بعد ...
من مي ا�تم
جيرجيرك ها بيدار مي شوند.

***

آدم وقتی قیا�ه آدمهایی رو که خیلی وقته وبلاگشون رو می خونه می بینی واقعا کپ می کنه/ اینجا رو ببینید / مثل وقتی که آدم خصوصیات واقعی آدم هایی رو که �قط قیا�شون رو دیده و یا از روی ظاهر دوستشون داشته می �همه ...
راستی این همه ت�اوت برای چیه؟؟

نقل از کتاب مدیریت زمان:

مغزهای بزرگ درباره اندیشه ها گ�ت و گو می کنند.
مغزهای متوسط در باره رویدادها گ�ت و گو می کنند.
مغزهای کوچک درباره ا�راد و مسائل مادی گ�ت و گو می کنند.
مغزهای خیلی کوچک درباره خودشان گ�ت و گو می کنند.



من چی کاره بیدم:)